محمد بن عبد الله بن عمر

42

خلاصهء سيرت رسول الله ( ص )

وأبيض يستسقى الغمام بوجهه * ثمال اليتامى عصمة للأرامل يعنى محمد رويى نيكو دارد ، كه اگر به حرمت روى أو از حق تعالى باران خواهند ، در سال قحط ، بفرستد وقحط زايل شود . وأهل مدينه بر أحوال رسول واقف‌تر بودند ، از بهر آن كه علماى يهود نزديك مدينه بودند واز تورات أحوال پيغمبر آخر الزمان ودشمنى قريش با وى ونصرت پيغمبر به آخر الامر [ با ايشان مىگفتند ] « 1 » . وچون خبر به مدينه رسيد كه پيغمبرى در مكة ظاهر شده ودعوت مىكند ، أهل مدينه دانستند كه به حق است ، وقصيدها * به ملامت قريش گفتند وبه مكة فرستادند . وقوّت سيد ، عليه السلام ، زيادت مىشد . وقريش در قصد طعن واهلاك بودند ، بر در خانهء كعبه جمع شدند ونسبت كذب به سيد ، عليه السلام ، مىكردند . روزى سيد ، عليه السلام ، به مسجد گذر كرد ، سخنى سخت گفتند والتفات نفرمود ، [ ديگر بار ، چون بر ايشان بازآمد ، سخنى ديگر سخت بگفتند ] « 2 » وسوم بار بر ايشان گذر كرد وجمله بيهوده مىگفتند ، سيد ، عليه السلام ، فرمود : أتسمعون يا معشر قريش ، أما والّذى نفسي بيده ، لقد جئتكم بالذّبح . يعنى به آن خدايى كه جان محمد در يد قدرت وى است ، كه من از بهر آن آمده‌ام تا همچون گوسفند ، همه را بكشم . جماعت از خوف به عذر درآمدند . سيد ، عليه السلام ، به طواف مشغول شد . وروز ديگر آن جماعت پشيمان شدند از عذر كه خواسته بودند ، ودر خانهء كعبه جمع شدند وسيد ، عليه السلام ، به مسجد درآمد وبه طواف كعبه رفت . ايشان ، چون سيد ، عليه السلام ، ديدند ، از غضب كه داشتند ، جمله بر سيد ، عليه السلام ، گرد آمدند وگفتند : تويى كه عيب دين ما مىكنى ؟ گفت : بلى منم . ويكى كه بىادب‌تر بود ، گوشهء رداى سيد بگرفت ودر هم پيچيد وبكشيد . أبو بكر ، رضى اللّه عنه ، در آن نزديكى حاضر بود « 3 » بگريست وفرياد كرد وگفت : أتقتلون رجلا أن يقول ربّى اللّه ؟ گفت : مردى خواهيد كشتن كه توحيد خداى مىگويد ؟ دست [ از ] سيد ، عليه السلام ، بداشتند ومحاسن أبو بكر بگرفتند وأو را بسيار بزدند وسر أو شكسته شد . وهرگز قريش حركت سخت‌تر از آن نكرده بودند وبعد از آن هرگز فرصت نيافتند « 4 » . حكايت هشتم « 5 » - در اسلام حمزه ، رضى اللّه عنه سبب اسلام حمزة بن عبد المطلب آن بود كه سيد ، عليه السلام ، به كوه صفا * ايستاده بود و

--> ( 1 ) . بر أساس سيره ، ص 253 ، قياسا الحاق شد . ( 2 ) . از سيره ، ص 258 ، نقل شد . ( 3 ) . در أصل : بودند . ( 4 ) . اين حكايت در سيره ، ص 234 - 261 ، آمده است . ( 5 ) . در أصل : سيزدهم ، كه مطابق است با عنوان باب سيزدهم سيره ، ص 262 .